تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...
سلام.
اول این چنتا رو بخونین.

قانون لوشاتلیه:
یک سیستم متعادل با هرگونه تحمیل مقابله می کند. در مقابل افزایش دما به سمتی می رود که دما کاهش پیدا کند، در مورد افزایش غلظت یک ماده به سمتی می رود که آن ماده بیشتر مصرف شود و ...

قانون لنز:
اگر در یک حلقه شار تغییر کند جریانی در آن حلقه ایجاد می شود. این جریان در جهتی است که با عامل تغییر شار مقابله کند. اگر افزایش جریان باعث این تغییر شار بشود در جهت کاهش جریان، اگر افزایش مساحت حلقه باعث تغییر شار بشود در جهت کاهش مساحت حلقه و ...

زنجیره ی غذایی:
اگر به هر دلیلی تعداد یک گونه در زنجیره ای غذایی کاهش یابد زنجیره های بالاتر به خاطر کمبود غذا کاهش می یابند و دوباره گونه ی کم شده ترمیم پیدا می کند تا به تعادل قبل باز گردند.

گرانش:
اگر سنگی را از سطح زمین دور کنیم انرژی پتانسیل گرانشی آن افزایش می یابد. این بدان معناست که هرچه سنگ از زمین دورتر بشود بیشتر مایل است تا به سطح زمین برگردد.

و هزار و صد تا قانون و توضیح و تعریف دیگه.
وقتی به اینا نگاه می کنم با خودم می گم حتما این طبیعت جهانه. طبیعت طبیعته!
تو این جهان ما هیچ چیز نمی خواد عوض بشه. هر چیزی از مکانش راضیه. اوضاع دلخواه همون اوضاعی هست که در اون هستیم.
اگر هم می بینین چندی است دمای زمین بالا می ره، یخ های قطبی آب می شن و ... همش به خاطر یه موجوده که انگار یه جنبه ی غیر طبیعی داره. (غیر طبیعی یعنی در تضاد با طبیعت!... نهایتا این که از جنس این طبیعت نیست.) جنبه ای که یاد نگرفته باید در تعادل بمونه. جنبه ای که محمل حسی به نام آز شده... آز برای ارتقا.
و انگار خدا هبوط رو باعث شد تا ببینه ماها چه می کنیم. ببینه بعد از هبوط هوس صعود می کنیم یا نه. تا ببینه از کدوم جنسیم...طبیعت ما چیه... به کدوم جنبمون بیشتر می چسبیم... به طبیعت مادیمون یا طبیعت معنوی.
و انگار به طبیعت مادی چسبیدن یعنی همین جا موندن... همین جا موندن.
آره.
انگار ...
مرغ باغ ملکوتیم(!) نیستیم از عالم خاک.
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنمان.

انگار ارقتا، وصال، پایان درد اشتیاق، انگار صعود پس از هبوط از جنبه ی دیگری معنی پیدا می کنه. نه از جنبه ی طبیعیمون!
فعلا باد.
+ يادداشت شده در ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط سعید |
سلام.
امروز می خوام فقط و فقط در مورد رفتار دوگانه ی (اکثر و نه همه ی) کسانی که طرفدار برابری حقوق زن و مرد هستن و معتقدن برتری یکی بر دیگری معنی نداره و هر دو در شرایط یکسان هستن توضیحاتی بدم.
البته قبل از بحث، با این که ربطی به موضوع نداره این رو بگم که در تفکر من (که فکر می کنم دیدگاه اسلامی هم این شکلیه) مرد و زن دو موجود برابر نیستن و در اصل متفاوت هستن. حداقلش اینه که اون قدر تفاوت داشتن که توی دو گروه مختلف دسته بندیشون کنن. یکی مرد و دیگری زن،Male & Female ، مذکر و مونث و ....
البته تفاوت ها زیادن... اما خب. می شه این طور گفت که این دو موجود (نسبتا) متفاوت هیچ کدوم بر دیگری برتری نداره. یعنی هردوشون لیاقت کمال رو دارن و این نیست که یکی از دیگری به خاطر جنسیت برتر باشه. یا....
ان اکرمکم عند الله اتقیکم.....

و اما اصل حرفم. گفتم. توی مشاهداتم توی اجتماع ، دوستا و آشناها افراد زیادی رو می بنیم که ادعای تفکراتی از جمله برابری مرد و زن و عدم برتری یکی بر دیگری دارن و رفتارشون رو ناشی از همون می دونن.... اما می خوام بگم که رفتار اونا کاملا در تناقض با تفکراتشونه.
توی یک جمع، یادمه بحث از پوشیدن کفش اسپورت توسط دخترا شروع شد و به این حرف رسیدن که ما خواهان این هستیم که بفهمن با مردها تفاوتی نداریم و مردها از ما برتر نیستن.
و من می خوام تضادی رو در این شیوه ی رفتار نشون بدم.
این شیوه ی رفتار بیان کننده ی برتری جنسیت مقابله.
یه زن دوست داره کفش اسپورت بپوشه چون مردا پاشون می کنن، یه زن از حجاب خوشش نمیاد چون مردا ندارن، یه زن می خواد جایی که مردا می رن بره، جوری که مردا می پوشن بپوشه، کاری که مردا می کنن بکنه، ..... در یه کلام یه زن می خواد مرد بشه.
یعنی این رفتار بیان کننده ی اینه که زن مسیر ترقی و کمال رو در مرد بودن می بینه و این که مرد ها نقطه ی کمالی هستن در مقابل نقص زن بودن. می گم. این رفتار در اصل بیان کننده ی نوعی تضاد با تفکراتیه که مبنی بر عدم برتری جنسی مطرح می شه.
کی بشه که ماها لااقل بر مبنای تفکراتمون قدم بر داریم یاد بگیریم اول فکر کنیم، یاد بگیریم دیگران نباید واسه ی ما فکر کنن و یاد بگیریم که برای هر رفتاری ، دلیلی منطقی بخوایم، یاد بگیریم هر شعار خوش شکلی رو نباید عقلا پذیرفت، بهفمیم نباید هیج شعاری رو شعاری باور کرد، برای هر چیزی منطقی بخوایم و ....
فعلا باد.
+ يادداشت شده در ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط سعید |
سلام.
امروز داشتم کتاب دفترام رو جمع وجور می کردم که به یه دفترچه برخوردم و توش یکی از چرک نویسای قدیمم رو دیدم... شاید وقتی کلاس اول دبیرستان بودم نوشتمش... یه جور دکلمه هست، دیدم بد نیست بعضی تیکه هاش رو براتون بنویسم.

تاریک است و چراغ ها خاموش، می توانی بروی.
نه کسی تورا ملامت می کند و نه تمسخر.
فردا اسیری است، فردا شهادت است، اما ...
حسین هم هست، حق هم هست...
و بهشتی و پاداشی.
________________

حق یا باطل؟
زیر پرچم کدام یک بودن بهتر است؟
حر بودن، آزادی است یا آزادگی؟
________________

گوش هایم صدایی را می شنود.
نکند فریاد "هل من معین" حسین است؟
جرس بانگ رحیل می خواند و زهرا حسین را.
رودی از خون جاری می شود.
زهرا لبخند زنان لبیک می گوید.
________________

حال فکر هایت را بکن.
در تاریکی می روی یا می مانی؟
در مصاف حسین می جنگی یا یزید؟
پاسخ "هل من معین" را می دهی؟
از برای "این الطالب بدم المقتول بکربلا" سخنی بر می آوری؟
________________

آری.
حسین صبح امام بود.
ظهر شهید.
و عصر شاهد.
از این بالا چه خوب می توان همه چیز را دید.... از ستیغ نیزه ها.



یاحق....
فعلا باد.
+ يادداشت شده در ساعت 7:51 بعد از ظهر توسط سعید |
سلام.
امروز یاد یه خاطره افتادم... مدتی پیش ... شاید 5 یا شاید 6 سال پیش(شایدم بیشتر!) رفته بودم خونه ی خالم. خلاصه که یادم نیست دقیقا مسابقه ی چی بود.. .اما یادمه که اون روز تیم فوتبال استقلال با یه تیم خارجی مسابقه داشت... نمی دونم چه مسابقاتی بود....
خلاصه که من و پسر خاله هام داشتیم نگاه می کردیم. پسرخاله های من هم اساسا پرسپولیسی بودن.(می گم بودن چون الان رو نمی دونم!)
پسرخاله های من دنبال این بودن که استقلال گل بخوره. یه جورایی ببازه. یادمه که قضیه یه جورایی بود که استقلال شده بود نماینده ی باشگاه های ایران و داشت بازی می کرد...
و جالب تر از اون. یادمه شوهر خالم نسبت به این قضیهو رفتار پسرخاله هام خیلی حساس بود. یعنی حتا چند بار تهدید کرد که تلوزیون رو خاموش می کنه. معتقد بود هرچی که باشه الان این استقلاله که داره به عنوان ایران بازی می کنه و ما نباید انتظار گل خوردن و باختنش رو داشته باشیم...
می دونین.. اگه یه نگاه بندازیم متوجه می شیم تمام دلیل پسرخاله هام برای این آرزوشون(باخت استقلال!) یه جورایی گرفته شدن حال طرف مقابل بود. یه شکلایی این که بگن دیدین استقلالتون هم نتونست کاری بکنه....

و حالا مدت ها از اون خاطره گذشته. می دونین... این دفه تاریخ داره در گستره ی اجتماع تکرار می شه. شدیم یه ملت که همه پسرخاله ی هم هستیم... یه گروه آبی ..یه گروه قرمز، حالا آبی و قرمز نشد چپ و راست، نشد اصلاح طلب و اصول گرا... چه می دونم...
خلاصه که عین یه مشت تماشاگر نما، آرزوی باخت روبرو رو داریم. و به این فکر نمی کنیم که باخت روبرو به چه قیمتی تموم می شه.
نفهمیدیم استقلالی که شد نماینده ی ایران، استقلال نیست، ایرانه.
نفهمیدیم اگه پرسپولیس به هر دلیل انتخاب نشده، نشده و تموم شده. حالا این استقلاله که اومده بالا. و حالا استقلال جای طرف داری داره، چون فقط استقلال نیست، ایرانه.
آره، قصه ی ما خیلی شبیه خاطره ی منه، با این تفاوت که اگه پسرخاله های من در بازی استقلال نقشی نداشتن، ما ، ملت، خودمون زیربنای کاریم و در همه چیز نقش داریم.
آره، شدیم یه ملت پسرخاله، اما این میون جای یه چنتایی شوهر خاله خالیه!!

نکات قابل توجه:
1-دوستان حرف های من رو این طور برداشت نکنین که باید روی اشکال ها چشم بست، برعکس، مشکلات رو باید فریاد زد، باید نقد کرد، برای بهتر شدن باید نقص ها را آشکار کرد تا برطرف بشن، اما ایراد بنی اسرائیلی و در به در دنبال مشکل و ایراد گشتن، ممنوع!
2- نویسنده شخصا طرف دار هیچ تیم خاصی نیست...

لعلکم تعقلون!
فعلا باد.
+ يادداشت شده در ساعت 6:22 بعد از ظهر توسط سعید |
سلام.
عید سعید( :) ) فطر رو به همه تبریک می گم.
امروز خیلی وقت ندارم... فقط اومدم تا بگم خدا خیلی بزرگه.
اومدم تا بگم ایمان داشته باشیم... تا بگم ایمان و باور ما هست که زندگیمون رو می سازه... ایمان.
اومدم بگم تا هر اندازه که ایمان داشته باشیم خدا بهمون کمک می کنه... اگه ایمان داشته باشیم خدا می تونه، و حاضره برای ما کوهی رو از جا بکنه، مطمئن باشین خدا کمک می کنه... حتا کوه رو از جا می کنه... این رو تجربه واسم ثابت کرده.
اگه گفته ادعونی استجب لکم... به بزرگی و جبروت خودش سوگند راسته.
ازش بخواین بهش ایمان داشته باشین...
خدا حتما کمک می کنه.
فعلا باد.
+ يادداشت شده در ساعت 8:52 قبل از ظهر توسط سعید |